X
تبلیغات
دل نوشته های من برای تو
تاريخ : شنبه بیست و یکم بهمن 1391 | | نویسنده : باران
هیچ وقت به کسی خیانت نکنید،
اگه باهاش خوشحال نیستین ترکش کنید، همین!
خیلی ساده اس….
خیانت درد داره، باعث میشه طرف فکرکنه بی ارزشه، اصن نابودش میکنید!!


تاريخ : شنبه بیست و یکم بهمن 1391 | | نویسنده : باران

دستت می سوزد با سیگار !
به خودت می آیی ،یادت می آید
دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند ،
نه دستی که شانه هایت را بگیرد ،
نه صدای که قشنگ تر از باد باشد …
تنهایی یعنی این .



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 | | نویسنده : باران

هر چه با احساس باشم به احساس تو نمیرسم
هر چه این دست و آن دست کنم به پای تو نمیرسم
چه کسی میداند در قلبم چه غوغاییست
چه کسی میداند در دنیای من چه میگذرد ؟
هیچکس حال مرا ندارد ، هیچکس احساس مرا ندارد ،
گاهی فکر میکنم تنها منم که عاشقم ، گاهی فکر میکنم تنها منم که دیوانه ام
کافیست لحظه ای را در کنارت باشم ، آن لحظه برایم به معنای یک زندگیست
تو معنا داده ای به زندگی ام ، پرواز دادی به بالهای خسته ام ، تو مرا نجات دادی  ، به من نفس دادی ، دستهایم را گرفتی ، عاشقی را به من یاد دادی ، به من شوق پرواز دادی ، لبخند به لبانم هدیه دادی ، تو به من همه چیز دادی و اینگونه من صاحب دنیا شدم و دنیای من شدی تو . . .
از این احساس بیرون نمی آیم ، وقتی با توام تا ابد از دلت بیرون نمی آیم ، چه جایی بهتر از قلب تو ، عشق را خلاصه میکنم در نگاه مهربان تو . . .
کاش این فصلهای با تو بودن هیچگاه نمیگذشت ، کاش هیچ برگ سبزی بر زمین نمینشست ، کاش همیشه روزگارمان مثل این روزها بود ، کاش پرنده عشقمان همیشه در حال پرواز بود ، نه قفسی بود تا اسیر شود آن پرنده ، نه سرنوشت تلخی بود تا رو کند برگ برنده . . .
همیشه دلم میخواهد در یک سکوت عاشقانه ، با آرامش در آغوش تو باشم ، همیشه دلم میخواهد به هیچ چیز جز در کنار تو بودن فکر نکنم ، تنها حس کنم گرمای وجودت را ، بشنوم صدای مهربان تپشهای قلبت را . . .
نه ببینم ابرهای سیاه را ، نه بپوشانم یک دل کبود را ، نه در خواب روم ، نه در فکر گرگها روم !
هر چه به گذشته بازگردم چیزی را به یاد نمی آورم ، هر چه به روزهای با تو بودن فکر کنم همه را مثل خاطره در دلم نگه میدارم ، تا خاطره های با تو بودن شود سر برگ روزهای زندگی ام تا همیشه به نام تو بنویسم شعر زندگی را . .



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 | | نویسنده : باران

روح بیمار طبیعت را – می فهمی
در دیار خشک
در میان سایه های تیره – در زنجیر
مرگ را می بینی
گاه بی تابی
…گاه می خندی

عاشق باران که باشی
در اضطراب شب – به دنبال آغوش امنی می گردی
تا تن نازک تب زده ات را بسپاری به تنش
تا فراموش کنی

عاشق باران که باشی
منتظر می مانی
بر نگاه بی کلام پنجره – چشم می دوزی
شعر می خوانی





تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 | | نویسنده : باران



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 | | نویسنده : باران

آدم هـا می آینـد

زنـدگی می کننـد

می میـرنـد و می رونـد …

امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو

آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه

آدمی می رود امــا نـمی میـرد!

مـی مـــانــد

و نبـودنـش در بـودن ِ تـو

چنـان تـه نـشیـن می شـود

کـه تـــو می میـری

در حالـی کـه زنــده ای …



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 | | نویسنده : باران

حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد

و بوسیدنت موکول شده

به تمامی روزهای نیامده..

حالا که هر چه دریا و اقیانوس را

از نقشه جهان پاک کردی

مبادا غرق شوم در رویایت

باید اسمم را

در کتاب گینس ثبت کنم

تا همه بدانند

- یک نفر

با سنگین ترین بار دلتنگی

روی شانه هایش -

تو را دوست میداشت



تاريخ : دوشنبه هجدهم دی 1391 | | نویسنده : باران



مدت هاست ،
هیچ رویایی نمی بینم
کسی رگ خواب مرا بگیرد
نکند مرده باشد؟





تاريخ : دوشنبه هجدهم دی 1391 | | نویسنده : باران



 

از دنیـــای ِ واقــعـی و نــامــردیــاش ! پنــــاه آوردیــــم بــه دنیــای ِ مـجــازی !

غــافـل از این کــه ، آســمون ، هـــمون آسـمونــه ...





تاريخ : دوشنبه هجدهم دی 1391 | | نویسنده : باران

گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها

حسرت ها را می شمارم

و باختن ها

وصدای شکستن را

... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم

وکدام خواهش را نشنیدم

وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگــــــــــــــــم

 



تاريخ : دوشنبه هجدهم دی 1391 | | نویسنده : باران

بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته

آسمان پر باران چشم هایم

بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه

بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد

وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟



تاريخ : دوشنبه هجدهم دی 1391 | | نویسنده : باران

دلتنگی چه حس بدی است....

تنهایی چه حس بدی است

کاش...

پاره ای ابر میشدم

دلم مهربانی می بارید

کاش نگاهم شرار نور میشد

اشتی میدادش

و

که دوست داشتن چه کلام کاملی است

و

من...

چقدر دلم تنگ دوست داشتن است!



تاريخ : جمعه بیست و ششم آبان 1391 | | نویسنده : باران
شیرین ترین عشق دنیا

بیا تا مقدسترین عشق دنیا را  به همگان نشان دهیم.
بیا تا  طعم شیرین ترین عشق دنیا را بچشیم.
بیا تا بهترین لحظه ها را در عشقمان مهیا کنیم.
بیا تا گرمی عشقمان را در قلبهایمان احساس کنیم.
بیا تا عشقی یکدل و یکرنگ داشته باشیم.
بیا تا غروب غم انگیز عاشقان را با نشان دادن معنی واقعی عشقمان به همگان زیبا کنیم.
بیا تا فاصله عاشقان را با ثابت کردن معنای واقعی عشق را از بین ببریم

و فاصله بین عاشقان را کم اهمیت جلوه دهیم.
بیا تا ثابت کنیم ما می توانیم در میان تمام عاشقان برای همیشه عاشق بمانیم.
بیا تا در میان فصلهایمان فصل خزانی نداشته باشیم و تمام لحظه ها و فصلها بهاری بیش نباشد!
بیا تا شبهای با هم بودنمان را پر از ستاره کنیم.
حالا بیا که همدیگر را باور کرده ایم!



تاريخ : جمعه بیست و ششم آبان 1391 | | نویسنده : باران

 

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم...

تمام می شود...

بالاخره تمام می شود...!!!

 



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391 | | نویسنده : باران

این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت
 



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391 | | نویسنده : باران
 به خواب دیدن زلیخا، یوسف را بار سوم
زلیخا یک شبی نی صبر و نی هوش
به غم همراز و با محنت هم آغوش
کشید از مقنعه موی معنبر
فشاند از آتش دل، خاک بر سر
به سجده پشت سرو ناز خم کرد
زمین را رشک گلزار ارم کرد
شد از غمگین دل خود غصه‌پرداز
به یار خویش کرد این قصه آغاز
که: «ای تاراج تو هوش و قرارم!
پریشان کرده‌ای تو روزگارم
مبادا کس به خون آغشته چون من!
میان خلق رسوا گشته چون من!
دل مادر ز بد پیوندی‌ام تنگ
پدر را آید از فرزندی‌ام ننگ
زدی آتش به جان، چون من خسی را
نسوزد کس بدین سان بی‌کسی را»
به آن مقصود جان و دل خطابش
بدین‌سان بود، تا بربود خواب‌اش
چو چشمش مست گشت از ساغر خواب
به خوابش آمد آن غارتگر خواب
به شکلی خوب‌تر از هر چه گویم
ندانم بعد از آن دیگر چه گویم
به زاری دست در دامانش آویخت
به پایش از مژه خون جگر ریخت
که: «ای در محنت عشقت رمیده
قرارم از دل و خوابم ز دیده!
به پاکی کاینچنین پاک آفریدت
ز خوبان دو عالم برگزیدت
که اندوه را کوتاهی‌ای ده!
ز نام و شهر خویش آگاهی‌ای ده!»
بگفتا: «گر بدین کارت تمام است،
عزیز مصرم و مصرم مقام است
به مصر از خاصگان شاه مصرم
عزیزی داد عز و جاه مصرم»
زلیخا چون ز جانان این نشان یافت
تو گویی مردهٔ صد ساله جان یافت
رسیدش باز از آن گفتار چون نوش
به تن زور و به جان صبر و به دل هوش
از آن خوابی که دید از بخت بیدار
اگر چه خفت مجنون، خاست بیدار
کنیزان را ز هر سو داد آواز
که: «ای با من درین اندوه دمساز!
پدر را مژدهٔ دولت رسانید
دلش را ز آتش محنت رهانید
که آمد عقل و دانش سوی من باز
روان شد آب رفتهٔ جوی من باز
بیا بردار بند زر ز سیم‌ام
که نبود از جنون من بعد، بیم‌ام»
پدر را چون رسید این مژده در گوش
به استقبال آن رفت از سرش هوش
به رسم عاشق اول ترک خود کرد
وز آن پس ره سوی آن سرو قد کرد
دهان بگشاد آن مار دو سر را
رهاند از بند زر آن سیمبر را
پرستاران به پایش سر نهادند
به زیر پاش تخت زر نهادند
پری‌رویان ز هر جا جمع گشتند
همه پروانهٔ آن شمع گشتند
به همزادان چو در مجلس نشستی
چو طوطی لعل او شکر شکستی
سر درج حکایت باز کردی
ز هر شهری سخن آغاز کردی
حدیث مصریان کردی سرانجام
که تا بردی عزیز مصر را نام
چو این نامش گرفتی بر زبان جای
درافتادی به سان سایه از پای
ز ابر دیده سیل خون فشاندی
نوای ناله بر گردون رساندی
به روز و شب همه این بود کارش
سخن از یار راندی وز دیارش
 



تاريخ : دوشنبه نوزدهم تیر 1391 | | نویسنده : باران

زندگى كرديم اما باختيم / كاخ خود را روى دريا ساختيم
لمس بايد كرد اين اندوه را / بر كمر بايد كشيد اين كوه را
زندگى را با همين غم ها خوش است / با همين بيش و همين كم ها خوش است
زندگى را خوب بايد آزمود / اهل صبر و غصه و اندوه بود
باختيم و هيچ شاكى نيستيم / بر زمين خورديم و خاكى نيستيم



تاريخ : دوشنبه نوزدهم تیر 1391 | | نویسنده : باران

چقــدر باید بگذرد؟؟
تا مـن
در مـرور خـاطراتم
وقتی از کنار تــو رد می شم.
تنـــم نلــرزد.....
بغضــم نگیــرد....



تاريخ : دوشنبه نوزدهم تیر 1391 | | نویسنده : باران

اشك از دلشكستگي است
سكوت از تنهايي
لبخند از مهرباني
واين پست از دلتنگي...



تاريخ : دوشنبه نوزدهم تیر 1391 | | نویسنده : باران
این روزها جای خالی ” تـو ” را با عروسکی پر می کنم
همانند توست مرا ” دوست ندارد ”
احساس ندارد !
اما هر چه هست ” دل شـکـســتـن ” بلد نیست



تاريخ : دوشنبه نوزدهم تیر 1391 | | نویسنده : باران

مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟
بـگـذارسـخـت باشم و سـرد !!
بـاران کـه بـاریــد ... چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه !!!
خـورشـیـدکـه تـابـیـد ... پـنـجـره ببـندم و تـاریـک !!!
اشـک کـه آمـد ... دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک !!!
او کـه رفـت نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت .



تاريخ : یکشنبه یازدهم تیر 1391 | | نویسنده : باران



تاريخ : یکشنبه یازدهم تیر 1391 | | نویسنده : باران

من بودم ، تو و یک عالمه حرف

و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد !

کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی ، یک آه چقدر وزن دارد



تاريخ : یکشنبه چهارم تیر 1391 | | نویسنده : باران
 خسته شدم از این دوری و فاصله ها واقعا خسته شدم



تاريخ : یکشنبه چهارم تیر 1391 | | نویسنده : باران
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست
او جانشين همه نداشتنهاست
نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است
اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند
و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد
تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی
ای پناهگاه ابدی
تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی



تاريخ : شنبه بیست و هفتم خرداد 1391 | | نویسنده : باران

من پی تو تو به دنبال خودی

تازگی ها تو چه خودخواه شدی

خوب بودی چه شده بد شده ای

از کجا پیش چه کس رد شده ای

تو بگو راست بگو با عاشق

از چه این گونه شدی ناصادق

زیر پایت که نشسته است بگو

با چه کس گشته ای همدست بگو

آه از عمر تلف وای از باختنم

سالها بی خبر و خانه بر آب ساختنم

آه از عمر تلف وای از باختنم

سالها بی خبر و خانه بر آب ساختنم

ای تو مثل خود من دلداده

بشنو از من که به دام افتاده

هرکه چون من به دلش پا داده

زندگی باخته چون من ساده 

آه از عمر تلف وای از باختنم

سالها بی خبر از خانه بر آب ساختنم

آه از عمر تلف وای از باختنم

سالها بی خبر و خانه بر آب ساختنم



تاريخ : شنبه بیست و هفتم خرداد 1391 | | نویسنده : باران

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق
عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست.
چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!
که هر بار ستاره های زندگیت  را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی 
و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس ازغرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی
و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی
و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری...................



تاريخ : جمعه بیست و ششم خرداد 1391 | | نویسنده : باران
پرواز میخواهم
بادبادکم را بدهید ......
میخواهم دل بکنم از این زمین
و وابستگی هایم!!!
اما نخ خیالم به تو گره خورده ،
تو بگو ، چگونه پرواز کنم؟!!!..


تاريخ : جمعه بیست و ششم خرداد 1391 | | نویسنده : باران



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391 | | نویسنده : باران
من عاشقت نیستم اما دوست دارم
حسی که من دارم از عشق کمتر نیست
درمونده ی راهم خوبم درو وا کن
جز  .. کیلید تو قفلی رو این در نیست
کو اخم و لبخندت کو چایی و قندت
کو گوشه ی دنجت مهمون نوازیت کو
کو چشم غمگینت کو تلخ و شیرینت
دیوونه جون امشب دیوونه بازیت کو

دلتنگیامو از دلت وردار تنهاییمو از سرت وا کن
وقتی دارم از عشق می میرم منو تماشا کن

تو چتر خورشیدی آتیش نمرودی
پس هم بسوزونم هم سایه بونم باش
محکمتر از سنگی بالاتر از اوجی
هم بالمو بشکن هم آسمونم باش
آتیش بسوزون تا من هیزمت باشم
این زندگی بی تو باید جهنم شه
با چایی و قندت از خستگیم کم کن
این درد وامونده شاید کمی کم شه

دلتنگیامو از دلت وردار تنهاییمو از سرت وا کن
وقتی دارم از عشق می میرم منو تماشا کن


  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ